تبليغاتX
که زن نبودی... امّا


پیشینه:
رفیق قدیمی! یادت هست که می‌گفتم من خر نمی‌شوم؟ یادت هست که می‌گفتم وارد بازی‌ای نمی‌شوم که ندانم آخرش برنده‌ام یا بازنده؟ یادت هست؟ حالا کجایی که استیصال را توی شب و روزهایم ببینی؟ دارم دیوانه می‌شوم. اما نمی‌خواهم بگویم نمی‌توانم. هرقدر هم که ضعیف و نحیف باشم، این‌بار کوتاه نمی‌آیم.
شرح حال: ربطی به فیلم نداشت، منطقی بودن بغل دستی‌ام و قصه‌ی من  که نمی‌شود با منطق سنجیدش، برای خودش یک فیلم بود.  این قصه آن‌قدر پیچیدگی دراماتیک دارد که پوز خیلی از قصه‌ها را بزند. برای همین وسط‌های فیلم می‌خواستم سرم را بگذارم رو شانه‌ی بغل دستی‌ام و زارزار گریه کنم.
پسینه: باران می‌بارید... باران می‌بارد... باران خواهد بارید... هیچ‌چیزی هم از من یا تو و تویی  که در منی پاک شدنی نیست. این باران فقط آشفتگی  را بیشتر می‌کند و لذت قدم زدن دارد. باران  را دوست دارم و خواهم داشت...

ترانه۱: ...می‌خواستم که با تو، هر صبح، بوسه باشه/ عشقت رو منطق ِ ابر، دیوونگی بپاشه/ بارون بباره تا من، بی‌چتر عاشقت شم/ تو شعر باشی و من، هر سطر عاشقت شم/ بارون به خاطر تو، بی‌وقفه‌تر بباره/ از وسوسه بیفته، این بغض بد قواره/ برگرد چتر و بردار، از گریه خیس می‌شم/ وقتی باید جدا شیم، بد تر حریص می‌شم...
ترانه۲: وقتی که دل‌خوش نیستی، خندیدنت بی‌معنیه/ وقتی نمی‌فهمی من و بوسیدنت بی‌معنیه/ باور کن این‌ها حرف نیست، بی‌تو سقوطم حتمیه/ وقتی نمی‌دونم که این، احساس پوچی از چیه؟/ .../ من عاشقت هستم ولی، انگار تو ناباوری/ با این سکوتت می‌رسم، تا مرز خودویرانگری/ می‌ترسم از این که یه وقت، بی‌جنگ از دست‌ات بدم/ دل‌تنگ من باشی ولی، دل‌تنگ از دست‌ات بدم/ وقتی که حالم خوب نیست، این حرف‌ها هم جعلی‌اَن/ تا آسمون ابری نشه، این برف‌ها هم جعلی‌اَن ...
ترانه۳:  ترانه‌ی تو... تو...تو...تو...

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


نمی‌دانم خلقت آدمی این‌گونه بوده و همه‌جای دنیا این‌طوری است یا ما ایرانی‌ها ملت خاطره‌بازی هستیم. نمی‌دانم خودم هم خاطره‌بازم یا ادای خاطره بازی در می‌‌آورم یا نه اصلن گاهی برای شنا کردن خلاف جهت آب ادای فراموش کردن را هم در می‌آورم. اما می‌دانم خود فراموشی هرگز نمی‌شود. هیچ چیزی نیست که برای همیشه از ذهنم پاک شود. هنوز آن نامه‌ای را که توی تاکسی نارنجی رنگ دربستی توی سیزده چهارده سالگی دست اولین عشق زندگی‌ام دادم یادم است. اگر بخواهم مرور کنم صحنه‌اش پلان به پلان از جلوی چشمم می‌گذرد. یادت که هست عکسش را نشانت دادم و گفتی زیباست! حالا جالب است که عکس عروسی‌اش توی گوشی‌ام است ولی هیچ ربطی به حسرت عشق و این چیزها ندارد. از غرورم نیست که این‌ها را می‌گویم. خودم ولش کردم چون فکر می‌کردم آن‌قدرها که لذت عشق اول باعث این دوست داشتن شده بود دوستش نداشتم. طبیعت آن سن و سال بود که نزدیک‌ترین و اولین علاقه‌ای که در خودم احساس کردم تبدیل به عشقم شود، اما این اولین‌بار بودنش بیشتر از اصل قضیه حواسم را پرت کرده بود که تمام شد. بعد از آن هم که همیشه دوروبرم شلوغ بود و زندگی‌ام را هم می‌کردم ولی بیشتر توی غار تنهایی‌ام بودم... بگذریم. الان بحث عشق نیست. صحبت از خاطره‌باز بودن ماست و برای همین است که هنوز با رضا همدیگرخاطره بازی را بغل می‌کنیم و برای زخم‌های همدیگر شعر می‌گوییم. با آرش و علیرضا از شب‌هایی می‌گوییم که بغض کردیم و شب سحر شد و گذشت اما ما نگذشتیم و ماندیم و ماندیم و ماندیم. خاطره‌بازم که با هادی و حامد یاد بچگی‌هایمان می‌افتیم و بسته‌های شانسی که همیشه آن‌ها می‌فروختند و من خریدار بودم و همیشه هم شانس گهی داشتم.  همیشه پوچ‌ها مال من بود. نمی‌دانم با به حال بادکنک شانسی دیده‌ای یا نه.  یک سری بادکنک بودند که شماره داشتند و یک کاغذ جدا که باید شانسی یکی را انتخاب می‌کردی و  شماره‌ی بادکنک ات در می‌امد. حتی توی این‌ها هم همیشه شانس من کوچکترین بادکنک بود. این‌ها را از سر ناامیدی نمی‌گویم. مهم خاطره‌اش است وگرنه الان لذت می‌برم وقتی آن لحظه‌ی دور جلوی چشم‌هایم می‌آید. خودم هم هیچ‌وقت اهل فروختن و این‌ها نبودم. همیشه می خریدم. ز همان وقت‌ها جاخالی می‌دادم. بیشتر از این‌که سه ماه تابستانم را پیش آشنایی، دوستی به کار بگذرانم و پول توجیبی‌ای اضافی داشته باشم، کاری که اکثر دوروبری‌هایم دوست داشتند و خانواده‌شان را وادار به آن می‌کردند تا لذت حضور در جامعه را این‌طوری درک کنند، دنبال توپ پلاستیکی می‌افتادم یا کتاب‌خانه‌ی پدرم را زیرورو می‌کردم یا با دخترهای فامیل بازی‌های سالم  مثل لی‌لی، اسم و شهرت یا ... می‌کردیم! همان وقت‌ها هم هیچ متر مشخصی در زندگی‌ام نبود.  همیشه طوری زندگی می‌کردم که لذت ببرم و کاری را انجام می‌دادم که دوستش داشتم. دلم به حال آن مشهدی مجنون که بچه‌های مدرسه پول می‌دادند، فحش می دادند یا می زدندش تا دیوانه تر شود و بخندند می سوخت.  به جای هم سن و سال‌هایم دوست داشتم با رفقای پدرم بپرم گرچه از چندتایی‌شان هم خیلی بدم می‌آمد و بیشتر از گنجشکی که گربه‌ی خانه‌ی مادربزرگم خورده بودش برای زانوی فان‌باستن گریه کردم که خبر داده بودند دیگر نخواهد توانست پیراهن راه‌راه میلان و پیراهن نارنجی هلند را بپوشد و کنار آن دو طلای سیاه، گولیت و ریکارد جادوگری کند. من هم خاطره‌بازم که هروقت فکر می‌کنم این‌های یادم می‌افتد، اما خوشحالم توی خاطراتم زندگی نکرده و نمی‌کنم و بیشتر خاطره‌ی امروز خودم را می‌سازم. تو نمی‌دانی الان چقدر کد توی مغزم است که تا به آن فکر می‌کنم  خنده و چشم‌های برق‌زده‌ی تو روبه‌روی صورتم نمودار می‌شود و دنبال خاطره‌های بعدی‌ام با چشم‌هایت می‌گردم؟ تو خودت نمی‌دانی چقدر با تو خاطره خواهم ساخت...

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم بهمن 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


شعر چیست
بهانه‌ی دیدارت اگر در میان نباشد.

جهان به تصادفی زاده شد
به تصادفی خواهد مُرد
و من رها شده در بادها
                   به بال تو پیوند خورده‌ام.

نجاتم بده!

فرشته‌ی کوچک خوش‌گمانی بودم
                     در پی سیمرغی بی‌نشان
                     که نشانی خانه‌ام را گم کردم.
ارابه‌ران دیر رسیده‌ای
                     که چرخ ارابه‌اش
                                    از برف تُرد بهار است.

نجاتم بده، آفتاب من
           که پیشاپیشم راه می‌روی
                                    و تقدیر مرا می‌پاشی.

دستم را بگیر
تا چون سایه، کنارت
لنگان لنگان
به خانه‌ی اولم برگردم.

(شمس لنگرودی)

پی‌نوشت۱: توی حال خرابی دیشب، با حسین شروع به نوشتن ترانه‌ای کردیم. به ترجیع بند که رسیدم همه‌ی حال و روز من را حسین نوشت و گریه کردم: شب اضطرابه و کاری نمی‌شه کرد/ حالم خرابه و کاری نمی‌شه کرد...
پی‌نوشت۲:
 دیگر نای بازی کردن ندارم. گرچه هرگز به باخت فکر نمی‌کنم اما اگر زیادی کش پیدا کند، می‌میرم. اما باید کاری کرد. من که کوتاه نمی‌آیم... نه! این که بازی نیست.  دیروز که یادت هست؟ گفتم: من باید بجنگم. مبارزه‌ی نابرابری‌ست، اما باید جنگید...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 

۱- بحث مطلق نبودن مفاهیم است و آزادی هم مفهوم مطلقی ندارد. امروز هم من آزاد شدم و هم پدرم آزاد شد و هم خیلی‏های دیگر آزادی را تجربه کردند. اما همه یک حس مشترک داشتند. نمی‏شود اسمش را شادی گذاشت. شاید کسی از آزادی‏اش غمگین باشد. اما شیرینی آزادی را نمی‏شود به هیچ بندی فروخت. به هرحال آزادی پدرم را تبریک می‏گویم و امیدوارم هرکسی در زندگی‏اش حداقل فرصت تبریک آزادی دیگران را داشته باشد.

۲-
امسال خشک بود
برف نبارید
دیگر دماغ هیچ‏کس نارنجی نشد
دکمه‏ها هیچ‏چیزی ندیدند تا باز دلی یخی را بلرزانند
و ما -خرس‏های قطبی و انواع خرس‏ها-
در حسرت آخرین عشق بازی برفی‏مان
خواب ماندیم

پی‏نوشت۱: امروز پدرم بازنشسته شد. امیدوارم که نشستنش را نبینم اما خوشحالم که حداقل اسمن فرصت استراحت و رهایی از دردها را تجربه خواهد کرد.
پی‏نوشت۲: یادداشتم برای قسمت پاتوق از پرونده برف
نسیم هراز ماه قبل را در ادامه مطلب ببینید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم بهمن 1388ساعت 2 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


۱- خیلی از دیالوگ‌های سینما شعرند. برای همین بعضی وقت‌ها عوض هر کاری دوست داری فیلم ببینی چون انگار همه‌چیز را صاحب می‌شوی.به‌خاطر مشغله‌های ذهنی و کاری  مدتی‌ست که فیلم دیدنم از نظم افتاده است و هر از گاهی فرصتش پیش می‌آید این مدتی که می‌گویم دو، سه ماه اخیر است.با این‌همه هر از گاهی یک قاب از یک فیلم، یک ملودی از موسیقی‌اش یا دیالوگی از زبان یک سوپراستار همه‌ی روز و شب‌هایم می‌شود و از مغزم بیرون نمی‌رود. مثل این چند روز و این حرف جان وین دروسترن آلامو:

جمهوری!
آهنگ این کلمه رو دوست دارم

۲- این طرح هم برای اعلام زنده بودن:

Delivery Report

وقتی نامه‌ها به تو نمی‌رسند
چکار باید کرد؟
انگار کل دنیا روی دکمه‌ی توقف مانده است
و فقط من پیرتر می‌شوم

(میثم یوسفی)

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم دی 1388ساعت 7 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


دیگر خیلی وقت است آنهایی که اینجا می‌آیند و می‌روند مهم نیستند و تعداد روزانه‌ی این رفت و آمد (بله! یک زمانی مهم بود). دل و دماغ نوشتن هم ندارم. بگذارید اعتراف کنم. جز چند نفر که همیشه دوست داشتم خواننده‌ی نوشته‌هایم باشند، آمد و رفت بقیه علی‏السویه است و حتی بعضی‏ها هستند که دوست ندارم اینجا سرک بکشند. دوست دارم دنیای کوچک‏تری داشته باشم، حتی بیرون از اینجا. یک اتاق بی در و پنجره، چندتا کتاب و فیلم و عطر کسانی که دوستشان دارم. اگر بوی مداوم تویی که گم همیشه بودی هم باشد که دیگر همان‏جا می‏مانم و همان‏جا هم خواهم مرد... اما می‏دانم نمی‏شود. این دنیای گشاد بی دروپیکر بدجوری ما را معتاد خودش کرده است. ولی من با همه فرق دارم! اگر آن جنون آنی سراغم بیاید یکهو بعید نیست که همه‏ی آن‏چه که دوست ندارم را سه طلاقه کنم. (شاید دوست داشته‌هایم را هم، جز تو که نمی‏شود کاری‌ات کرد!) و بروم یک گوشه‌ای، یک روستای دور افتاده که نشانی‌اش را فقط خودم بلدم و همان‌جا دنیا تمام شود. نیازی به ثابت کردن دارد؟ ولی من دوست ندارم چیزی را ثابت کنم. هیچ‌وقت اهل اثبات نبوده‌ام. توی مدرسه هم با این‌که ریاضی را بیشتر دوست داشتم و توی دانشگاه هم دو سال ریاضی خواندم و بعد مهندسی عمران و پای ثابت همه‌شان ثابت کردن بود، باز بیزار بودم از این کار. شاید برای همین رکورد دانشجو بودن را توی دور و بری‌هایم دارم! حالم از آن‌هایی که تلاش می‌کنند رفاقتشان را ثابت کنند به هم می‌خورد، حتی از خودم وقتی گاهی بنا داشتم این کار را بکنم. حالم از آن‌هایی که می‌خواهند صداقت‌شان را ثابت کنند به هم می‌خورد. حالم از آن‌هایی که می‌خواهند دوست داشتن را ثابت کنند به هم می‌خورد و خوشحالم که همیشه بی‌منت دوست داشته‌ام و هر وقت هم دیده‌ام آزار می‌بینم یا می‌بینند، خودم راه خودم را گرفته‌ام و رفته‌ام. حالم از آن‌هایی که خودشان را می‌کشند تا عشق را ثابت کنند به هم می‌خورد. اثبات عشق به مرگ و جنون نیست. اصلن نمی‌شود عشق را ثابت کرد، فقط باید فهمیدش. فرهاد نرفت کوه را بکند تا عشقش را ثابت کند، از عشق بود که کوه کنده می‌شد و این عشق بود که کوه را می‌کند، نه فرهاد و تصمیمش. نمی‌دانم می‌فهمید یا نه؟ اصلن نمی‌شود در موردش حرف زد. خیلی چیزها را فقط باید بو کشید، حسش کرد. تلاش برای ثابت کردن هر چیزی مثل دروغ گفتن است. اگر قرار است کاری انجام شود خودش اتفاق خواهد افتاد. گذشت زمان است که همه‌چیز را ثابت می‌کند. همیشه فکر می‌کنم و می‌بینم خیلی چیزها هستند که اگر در مورد آن‌ها قرار باشد پاسخگو باشم محکوم به اعدام خواهم شد. چون چیزی برای گفتن ندارم. حسم را هم که نمی‌شود بنویسم. هیچ وقت نمی‌شود همه‌ی احساس را نوشت. نگویید که تو شاعری و این‌هایی که می‌نویسی احساست است و شعر همیشه از حس می‌آید. اگر این‌گونه باشد پس شعر بزرگترین دروغ دنیاست. مگر احساس را می‌شود نوشت؟ کلمات همیشه گمراه کننده‌اند. اگر واژه نبود شاید زندگی طور دیگری می‌شد. اگر تکلمی نبود و همه‌چیز را می‌شد با نگاه کردن گفت، شاید تنها کسی که آرزو می‌کرد مرگ یک دروغ بزرگ باشد من بودم. (بر عکس حالا که گاهی مرگ را هم دوست دارم!) من عاشق نگاه کردنم و لذت آن را جز خودم کسی نمی‌داند. برای همین است که آن تنهایی را می‌خواهم و نگاه کردن را، فقط نگاه را...

پی‌نوشت۱: حق با تو بود، می بایست می خوابیدم
پی‌نوشت۲:
حتی باد ایستاده بود و نگاه می‌کرد که شعله فرو بنشیند...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


ساکت نشستی و من عاشقت شدم
موهاتو بستی و من عاشقت شدم
وقتی نبودی و عاشق نبودم و
حالا که هستی و ... من عاشقت شدم

وقتی نگا(ه) کنی، دیوونه می‏شم و
موهاتو وا کنی... دیوونه می‏شم و
می‏میرم و به‏جاش، من عاشقت شدم
دلواپسم نباش... من عاشقت شدم

(رستاک حلاج)

............................

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


بگذار ته‏اش به بهشت ختم شود
هرگز برای این راه لعنتی
که مرا از تو دور می‏كند
ترانه ‏ای نخواهم سرود
 
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 5 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 


محمد قوچانی در قسمتی از خبرنگار. سردبیرش در شماره‌ی 41 ایران‌دخت (شنبه 5 دی 88) در مورد فیلم درباره‌ی الی نوشته است: «... اما به عنوان یک خبرنگار، یک شاهد می توانم شهادت بدهم که بحران سیاسی امروز ایران نه فقط ریشه در دولت که در ملت دارد و نه فقط این دولت است که به دروغ متهم می‌شود که دروغ‌گویی از ملت ما آغاز می‌شود و ملت، همه‌ی ما هستیم از اصلاح‌طلب تا اصول‌گرا...» راست می‌گوید، به خدا راست می‌گوید. پنج سال پیش بعد از انتخابات هشتم ریاست‌جمهوری با همین شعور کم سیاسی‌ام گفتم که اصلاح‌طلبی اصلی باید در اندیشه و فکر ما اتفاق بیفتد و از پایین به بالا برویم و با زور و دولت نمی‌شود اصلاحی بنیادین انجام داد. روال سیاسی ایران به شهادت تاریخ سال‌هاست که دوره باطلی را طی می‌کند، هیچ جریان اصلاح‌طلبی با انقلاب و به هم ریختن سیستم حکومتی به نتیجه نمی‌رسد و این را شاید جوانان دهه‌ی چهل و پنجاه دیر فهمیدند یا در مدت اخیر به این نتیجه رسیده‌اند. وقتی نرخ روزانه‌ی کتاب‌خوانی در این کشور به نیم ساعت هم نمی‌رسد، وقتی مردم رای‌شان و سرنوشت‌شان را به یک کیلو چرخ گوشت می‌فروشند، وقتی خیلی‌ها 6 ماه اخیر و چهار سال قبلش را دیده اند و آخرش می‌گویند به من چه، اصلن با رای من اوضاع چه فرقی می‌کرد... باید واقع‌بین باشیم، در این شرایط چه انتظاری برای تغییر درست و حسابی در جهت بهبود داریم؟ خاطره‌ای از یک مسافرت در هفته‌ی اول بعد از انتخابات برایتان می‌گویم تا منظورم را بهتر بفهمید: چند روز بود که مثل همه‌ی سال‌های اخیر باز هم در مسیر تهران- زنجان- میانه در تردد بودم. اول صبح بود و بعد از چند روز بی‌خوابی برای رسیدن توامان به کار و درس داشتم از میانه به زنجان می‌امدم که بعد از امتحان به تهران بیایم. در صندلی عقب یکی از این سمندهای زرد بین شهری با حال سرخوشی بابت نبودن مسافری در کنار دستم چرت می‌زدم که راننده ماشین را نگه داشت و پیرمردی که انگار اهل یکی از روستاهای بین راهی بود سوار شد. من هم یک لحظه نگاهش کردم و سعی کردم به خوابم ادامه بدهم. چند ثانیه نگذشته بود که بحث سیاسی راننده با او شروع شد تا رسید به جایی که راننده از روستایی که مدافع سرسخت احمدی‌نژاد (احمدی‌نجات آن‌ها) بود پرسید که آخر برای چه همه‌ی روستایی‌هاتان به او رای دادند و این‌قدر دوستش دارید؟ گفت: «او تنها کسی بود که در سی سال انقلاب به روستای ما خدمت کرد. چند هفته از ریاست‌جمهوری‌اش نگذشته بود که برای‌مان راه کشید و خانه‌ی بهداشت احداث کرد. (توجه کنید که این روستایی عزیز فکر نکرده بود که آخر چطور می‌شود چند هفته‌ای چنین کارهایی کرد و در این میان بدبخت دولت های قبلی بودند که پروژه‌هاشان بعد از آن‌ها به بهره‌برداری رسید.) گذشته از این در روستای ما یک نفر در دادگاه محکوم شده بود که 6 میلیون دیه به یک نفر دیگر بدهد و به دستور احمدی‌نژاد حکمش را بخشیدند. بعد از عید هم که سهام عدلت داد و پول نفت هم قرار است بدهد و ...» دلایل این‌ شکلی  پیرمرد ادامه داشتند و من با چشمان بسته فقط گوش می‌کردم تا پیرمرد عزیز حرفی زد که دیگر کلافه شدم: «همین اتوبان به این خوبی که شما داری ازش استفاده می‌کنی را هم احمدی‌نجات کشیده است. قبلی‌ها که از این کارهای بلد نبودند.»  دیدم نمی‌شود چیزی نگفت. رو کردم به پیرمرد بی‌نوا و گفتم: «پدرم! سرورم! چرا این‌قدر دروغ می‌گویید و چیزهای بدیهی که خودتان می‌دانید را هم تحریف می‌کنید؟ شما جای پدربزرگ من هستی و بعید است توی این مسیر تردد نکرده باشی که ندانی پروژه‌ی اتوبان تهران-زنجان در زمان آقای رفسنجانی بهره‌برداری شده است و زنجان به این‌طرفش هم در زمان خاتمی ساخته شده و فقط قسمت‌هایی از آن که تازه به مسیر شما نمی خورد و قسمت‌های نزدیک تبریزش است در دوره‌ی احمدی نژاد در حال انجام است یا ساخته شده. در مورد آن کسی از روستایتان که در دادگاه بخشیده شده هم دروغ می‌گویی چون خودت هم می‌دانی که سیستم قضایی کشور ربطی به دولت ندارد و رییسش هم آقای هاشمی شاهرودی‌ست.» این‌جا بود که گفت راست می‌گویی آن هم روستایی‌مان از شاهرودی نامه گرفته بود که بخشیده شد. مانده بودم چه بگویم که خودش برگشت گفت: «پسرم ما بی‌سوادیم و این چیزها را نمی دانیم. شما دانشجو(!)ها هستید که مطلعید.» دیگر قاطی کردم! گفتم: «پدرم اگر بی‌اطلاعید که حق ندارید به‌خاطر نادانی‌تان با سرنوشت ما بازی کنید، اما می‌دانم که این‌طوری نیست. شما از من بیشتر می‌دانی، فقط دوست داری نادان باشی یا از دروغ خوشت می‌آید و خودت هم دروغ می گویی در حالی که ادعای مسلمانی هم داری.»

این همه‌ی قصه‌ی ماست. قصه‌ی ما که عین آب خوردن دروغ می‌گوییم و نادانی را می‌پرستیم. حتي در دوست داشتنمان هم، حتي در عاشق شدن و نفس كشيدن‌مان هم دروغ مي‌گوييم و دروغ را باور مي‌كنيم و دروغكي دوست داريم و عشق‌هايمان هم دروغ است و ... وای خدا... ما در این روزهای عصبی و پر از دروغ یادمان رفته که همیشه دروغ اول را خودمان می‌گوییم. ما یادمان رفته چراغی که به خانه رواست به مسجد حرام است. این دعوای همیشه‌ی من با دوستانی بود که می‌گفتند در همه‌جای تاریخ برای رسیدن به رهایی باید سنگ پرتاب کرد و می‌خندیدم و می‌گفتم اگر سر یک نفر که خودش هم رهایی می‌خواهد بشکند، چه کار باید بکنیم؟ برای همین است که من چه‌گوارا را دوست دارم اما گاندی را بیشتر دوست دارم. برای همین است که الان از هرچیزی مهم‌تر کتابی‌ست که باید برای خواهر کوچکم بخرم و بگویم به‌جای پسرتهرونی بیاید باهم درباره الی ببینیم. این روزهای تلخی که داریم تویش نفس می‌کشیم هم به هر نحوی خواهد گذشت، اما آیا ما فردا را هم با دروغ آغاز می‌کنیم؟ من که قول می‌دهم از خودم شروع کنم و به ابتدایی‌ترین پایه‌های هر مکتب فکری، مذهبی و اخلاقی پایبند باشم. شما را نمی‌دانم.

پی‌نوشت1: ایران دخت دو هفته‌ای می‌شود که جای شهروند امروز مرحوم را گرفته و واقعن خواندنی شده است. در شماره‌ی این هفته (در واقع هفته‌ی گذشته) همان شماره‌ای که در بالا اشاره شد، دوتا یادداشت دارم که شاید در روزهای آینده روی وبلاگ نيز بگذارمشان:

مروری بر موسیقی در زندگی و فیلم‌هاي مسعود کیمیایی؛ یه مرد بود، یه مرد...

حاشیه‌نویسی برای آلبوم «خاموش» کویتی‌پور: تفنگ آب‌پاش، سنگر و «ممد نبودی»

پی‌نوشت2: ممنونم که با خدا آشتی‌م دادي. ممنون. نه به خاطر دین و ترس و نه به خاطر خدا و ترس، به خاطر تو و تو هم كه شده بايد بيشتر از اين حواسم باشد که خوب و درست زندگی کنم. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 6 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


چند
   خموش
       می‌کنم 
                                           .                                                     سوی 
                        .                                                                           
سکوت
                                                                                    
می‌روم   
      
                                                                                                  سکوت 
                   سوی              
                                                                                            
               .

.
                                              .
                                                                         هوش مرا
                                                                               به رغم من                .

                                                                          ناطق راز می‌کنی
 

(مولانا جلال‌الدین محمد)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 9 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

 

دو، سه روزی می‌شود كه آلبوم خاموش با صداي كويتي‌پور منتشر شده است. قصه‌ي اين آلبوم قصه‌ي جالبي‌ست كه شايد در فرصتي بهتر برايتان نوشتم. ترانه‌ي شام آخر يا همان خاموش را برايتان مي‌گذارم با اين توضيح كه  صلیبی به پشتم در ارشاد مميزي خورد و به جايش نوشتم غمي روي دوشم كه در آلبوم هم همين را مي‌شنويد.

تبی سرد و خاموش گرفته هوا را
بیا زیرو رو کن ته قصه‌ها را
به مریم بگو تا نگرید بر عیسی
که این شام آخر ندارد یهودا 

زمین و زمان را پر از جستجویم
پریشان عطرت، هوا را ببویم
صلیبی به پشتم! تویی روبه‌رویم
بکش خنجرت را به روی گلویم 

به باران بگو تا رهاتر ببارد
کبوتر کبوتر بگو پر ببارد
به تو پشت کردم که خنجر ببارد
به سامان رسیدم؛ بگو سر ببارد! 

زمین و زمان را پر از جستجویم
پریشان عطرت، هوا را ببویم
صلیبی به پشتم! تویی روبه‌رویم
بکش خنجرت را به روی گلویم
 

ترانه: خاموش
شاعر: میثم یوسفی
موسیقی: فرزین قره گزلو
آلبوم: خاموش
خواننده: غلام کویتی پور
ضبط: استودیو پاپ، میلاد فرهودی، حمید آداب، کامبیز مقدم - آبان و آذر ۸۸

كويتي پور + خاموش + ميثم يوسفي

پی‌نوشت: قصه‌ی شکل گرفتن این آلبوم

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم دی 1388ساعت 11 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی  | 


تو... تو می‏خوای پیاده شی،
از توی بنز سیاسی،
سخته رو پاشنه‏هات وایسی...

من... بوی روزنامه و سیگار،
خیس بارون زیر درخت،
شاخه رو می‏زنم کنار

تو... عطر طلایی ِ موهات،
حلقه‏ی آبی ِ چشمات،
توی سد محافظات

من... از سفارت کشورم
تا کثافت کشورم
با دوچرخه پا می‏زنم

دنبالتم...
ماریا!
بوی عطر پاریسی‏ت می‏آد

دنیامو رنگی کن...
ماریا!
بوی تند دموکراسی‏ت می‏آد

تو..
ماریا...

(تایماز افسری)

رو دوچرخه پا می زنم ... تایماز

پی‏نوشت:
تایماز را اولین بار ۶-۷ سال پیش توی منزل نیما کوکلانی دیدم. پسر خوش صدایی که بیشتر از صدا و گیتار زدن‏اش ترانه هایش مجذوبم کرد. حالا توی این ۶-۷ سال آشنایی جز یادآوری همان ترانه‏ها چیز زیادی برای من وتایماز نمانده‏است، که دیدارهایمان بعد از آن کم و کوچک ‏بود، هرچند هنوز دورادور جویای احوالش هستم و دوستانی هم هستند که همیشه احوالش را از من می‏پرسند و نمی‏دانم چرا انتظار دارند بیشتر از آن‏ها با خبرش باشم. تایماز جان! به خاطر تصورات دوستان هم که شده خبری ز خویش ما را!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آذر 1388ساعت 2 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


از جور روزگار ندارم شکایتی  
این گرگ را به قیمت یوسف خریده‌ام 
بر روی نازبالش گل تکیه می‌کند  
عاشق به شوخ چشمی شبنم ندیده‌ام
 

(صائب)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آذر 1388ساعت 3 قبل از ظهر  توسط میثم یوسفی 


دیروز سالروز تولد شاملو بود. بیایید همیشه عزادار نباشیم...

همچون زخمي
همه عُمر
خونابه چکنده
همچون زخمي
همه عُمر
به دردی خشک تپنده،
به نعره يي
چشم بر جهان گشوده
به نفرتي
از خود شونده، ــ
غياب ِبزرگ چنين بود
سرگذشت ِ ويرانه چنين بود.

(ترانه ی بزرگ ترين آرزو دفتر شعر دشنه در دیس)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم آذر 1388ساعت 12 بعد از ظهر  توسط میثم یوسفی 

  RSS 

POWERED BY
BLOGFA.COM