
چرا به یاد نمیآورم؟
دریغا دریای دور!
این ساعت ِ دیواری، با آن آونگ هزار سالهاش
نمیگذارد از خواب تو، به آرامی سفر کنم.
(سید علی صالحی)

پینوشت۱: سر اومد زمستون؟ میاد؟...
پینوشت۲: تا مدتی کرکره اینجا را پایین میکشم. نمیدانم بگویم حالم خوب است؛ نگران نباشید، یا بگویم نه خوب نیستم. نه! هیچکدام مهم نیست. میخواهم کمی بروم توی غار تنهاییام. سال خوبی نبود. برای من هم روزهای خوبی نیستند این روزها. بگذارید با سکوت تمامش کنیم.
پینوشت۳: برای من
که تمامی قصه
بد بودم،
کجاست آغوشی
تا که خوب
گریه کنی...
هرچند فعلن خودم هم فقط با همین نوشتن است که شکمم را سیر میکنم، یا شاید گاهی لباس و کفشی بخرم، پشت چراغی قرمز برای کسی که دوستش دارم شاخه گلی بخرم و کمی بیشتر با لبخند نگاهش کنم. (گفته بودم همیشه گل را توی خاک دوست دارم و برایم گل چیده شده لذتی ندارد، اما شاید گاهی یک شاخه گل به جای گفتن یک دوستت دارم ساده به کار آید) کتاب و دفتر و قلم بخرم و ... البته نمیدانم با این پولهایی که ما میگیریم معمولن چندتای اینها را میشود خرید؛ اما وقتی اعتماد و ایراندخت توقیف شد جز غم بیکار شدن تعداد دیگری از هم قلمهایم، غم خودم را نداشتم. میگویم بیایید شادی بکنیم. چون تکلیف روشن شد. البته روشن بود و ما دیر فهمیدیم. اشتباه از ماست که تکلیفمان را نمیدانیم. تعریف آزادی بیان را ما اشتباهی فهمیدهایم؛ به خدا! حالا که توانایی طور دیگر نوشتن را نداریم (نمیخواهم از عنوان خودفروشی استفاده کنم) پس برای آزادی بیان بیایید برویم باهم یک آب میوه فروشی بزنیم یا ساندویچی که در آن خوراک زبان بفروشیم و به حرف زدنش دلخوش باشیم. حتی میتوانیم زبان و مغز خودمان را هم دربیاوریم و ساندویچش کنیم، واقعن اینها جز دردسر به چه کاری میآیند؟ حداقل پول بهتری میشود ازشان کسب کرد. ما اشتباهی فکر میکنیم، اشتباه راه میرویم، اشتباهی مینویسیم... باور کنید.
پی نوشت۱: برای تمامی روزهایی که نمی گذرند
پینوشت۲: ما اشتباهی عاشق میشویم؟
(بیعنوان)
نه تو رقص دختر کرد، نه تو قهوههای کوبا
نه توی مسیر دورِ معبد دالایی لاما
نه تو جنگلای گیلان، نه تو کشتزارهای سیلان
نه میون سیب ترش و دخترای بور لبنان
با یه زخم کهنه، تو شبی بیعنوان
تو رو دزدیدم از، دست باد و طوفان
تو رو پیدا کردم، ته لبخندی تُرد
تو نبودی عشق و باد با خود میبرد
نه تو وهم و مسخ و کافکا، نه تو شعرای نرودا
نه توی تهوع سارتر، نه تو پنج عصر لورکا
نه کنار دست براندو، تو قمار توی کازینو
نه توی عطر خوش زن، روبهروی آلپاچینو
با یه زخم کهنه، تو شبی بیعنوان
تو رو دزدیدم از، دست باد و طوفان
تو رو پیدا کردم، ته لبخندی تْرد
تو نبودی عشق و باد با خود میبرد
نه مث به هم رسیدن، آخر یه فیلمفارسی
نه تو روزنامهی صبح و نه میتینگای سیاسی
نه تو جادههای بیته، نه تو کوچههای بنبست
نه تو بد مستی بیتو، نه تو کافههای بیمست
با یه زخم کهنه، تو شبی بیعنوان
تو رو دزدیدم از، دست باد و طوفان
تو رو پیدا کردم، ته لبخندی تْرد
تو نمیخندیدی، باد ما رو میبرد
(میثم یوسفی)
پینوشت: ترانههایی که برای خودم و از عشق باشند کماند، اما این ترانه از آنها بود. دوست داشتم اجرا شدهاش را هم برایتان بگذارم اما چون اتود بود و هنوز آهنگساز و خوانندهاش فرصت نکرده دستی به سر و رویش بکشد از من خواهش کرد کار اجرا شده را فعلن منتشر نکنم. البته به خاطر طولانی شدن کار بند وسط را هم در اجرا حذف کردیم.
این یادداشت را برای اینترنت ننوشته بودم اما چون امکان چاپش در هیچ نشریهای نبود دادم به مجله موسیقی ایرانیان که در شمارهی پنجمش منتشر شده است. این دغدغهی همیشهام بوده در مورد مهاجرت مجبوری هنرمندان این سرزمین و... بخوانید لطفن!
برای یک سوء تفاهم بزرگ که دائم کش پیدا میکند
لطفا ما را Game Over کنید!
اتفاقیست که افتاده. میگویند ممنوعه است. حتی نوشتن ازش هم، حتی گاهی نوشتن اسم آنهایی که روزی حافظ حافظهی فرهنگ این سرزمین بودند، و فرهنگ این سرزمین بودهاند هم ممنوعه میشود. ایرج جنتی عطایی میشود شهرام دانش، شهیار قنبری میشود خط تیره و... این کجفهمی و کجنگری سالهاست قسمتی از همهی هنر این مملکت است و از شواهد، کاریاش هم نمیشود کرد. همان ابتدای انقلاب بود که خیلی از هنرمندانی که خود شاید در پیدید آمدن جریانات فکری انقلابی در بین جوانان کمتاثیر نبودند و خود از انقلابیها بودند، به دلایلی عجیب و غریب یا ممنوعالکار شدند، یا مجبور به جلای وطن شدند. به عنوان مثال با اسفندیار منفردزاده که «بهاران خجسته باد»ش هنوز هم که هنوز است در روزهای پیروزی انقلاب اسلامی از تلویزیون پخش میشود چنان کردند که حالا سالهاست بهجای هنرش بیانیه سیاسی گروههای بیسرو ته متوهم ضد انقلاب را میخواند. فرهاد ماند و در سکوت دقمرگ شد تا حالا «یه شب مهتاب»ش مصادره شود، همان کسی که در زمستان سرد و گرم 57 خوانده بود: «والا پیامدار محمد (ص)! گفتی که یک دیار هرگز به ظلم و جور نمیماند، برپا و استوار...» و نماند. یا داریوش اقبالیاش که روزگاری زندانی زندانهای ظلم شاه بود و حالا آوارهی غربت است و ما باید از بردن اسمش هم هراسان باشیم. او که میگوید آرزویش فقط مردن در خاک میهنش است. اما فرهاد که خوانده بود: «ای کاش آدمی وطنش را میشد هم چون بنفشهها با خود ببرد هر کجا که خواست... » و جالب اینجاست که شاعر این کار، شفیعی کدکنی هم چند ماهیست غربتنشینی را انتخاب کرده است. این اولینش نبود و آخری هم نخواهد بود. مهاجرت در همهی هنرها بوده است و در موسیقی بیشتر...
پینوشت پست قبل:
گفتم که: همیشه کم منت و بیپروا، به قول معروف هرچه دارم توی دایره میریزم تا چیزی نماند که از خودم دلگیرم کند. اما از طرفی هم خیلی زود بو میکشم و خیلی چیزها را میفهمم. ولی سعی میکنم مدارا کنم، سخت دلگیر میشوم و تا مدت زمان زیادی به رویم نمیآورم. البته شاید گاهی کُدهایی هم بدهم تا طرف بفهمد و رفتار یا تفکرش را اصلاح کند. ولی همیشه امیدوارم کاسهی صبرم لبریز نشود. قبلترها گفته بودم:
بُتی که بشکنه دیگه شکسته...
۱) انتظار کشنده است. اگر بخواهم تشبیه کنم انتظار مثل آویزان شدن سروته از برج میلاد است! هیچ وقت انتظارکشیدن را دوست نداشتم اما گاهی دلم خواسته که منتظر بمانم ببینم چه طعمی دارد، هیچ وقت از طعمش خوشم نیامده. برعکس دلتنگی که طعمی گس و دوستداشتنی دارد. حتی شاید بشود ازاین نتیجه گرفت که از ترس آزار دیدن خودم نه زیادی منتظر میمانم و نه از کسی انتظار خاصی دارم.
۲) اکثر دوستان معتقدند که من آدم راحتی هستم که سخت ناراحت میشوم. این درست است. اما من هم مثل هرکسی دامنهی تحمل و خط قرمزهایی برای ناراحتی دارم. چندروز پیش داشتم فکر میکردم که بیشتر از همه از چه چیزی متنفرم، آزار میبینم و میترسم؟ این عنوانها از فکرم گذشتند: دروغ، نارو، انتظار، توهین.
۳) یک کار جدید با موضوعی مشخص و سفارش شده نوشتم که قسمتهاییاش این است:
اين شانهها بيگريه ميلرزند
این دستها با خویش درگیرند
از شش جهت از مرگ میترسند
اعدامیانی که نمیمیرند
ما پیرتر از عکس خویشیم و
آیینهها از مرگ سرشارند
در کوچه بذر عشق میپاشیم
مرگآوران شوق درو دارند
میترسم از این مرگ تدریجی
میترسم از این مرگ تاخیری
وقتی که دستت را نمیگیرم
وقتی که دستم را نمیگیری
(میثم یوسفی/بهمن۸۸)
زنی که صاعقهوار آنک ردای شعله به تن دارد
فرو نیامده خود پیداست که قصد خرمن من دارد
همیشه عشق به مشتاقان پیام وصل نخواهد داد
که گاه پیرهن یوسف کنایههای کفن دارد
کیام کیام که نسوزم من؟ تو کیستی که نسوزانی؟
بهل که تا بشود ای دوست هرآنچه قصد شدن دارد
دوباره بیرق مجنون را دلم به شوق میافرازد
دوباره عشق در این صحرا هوای خیمه زدن دارد
¤
زنی چنین که تویی بیشک شکوه و روح دگر بخشد
به آن تصور دیرینه که دل ز معنی زن دارد
مگر به صافی گیسویت هوای خویش بپالایم
در این قفس که نفس در وی همیشه طعم لجن دارد
(حسین منزوی)
پینوشت۱: این حس معلق را کجای دلم بگذارم؟ دلم گم شدن میخواهد و نمیشود. زندگیای که از آن گریزانم به بندم کشیده است و این حالت هم دیگر نه غمگین است و نه دردآور، اما ترسناک است. میترسم عادت شود و عادت هم غم دارد و هم درد دارد. مثل حال زنی که دیگر ۳۰ سالگیاش را هم رد کرده است و عوض کردن نواربهداشتی قسمتی از زندگیاش بوده و حواسش نیست که روزی از همهچیز آن بالا میآورده... میترسم بگذرد و سرم را بلند کنم ببینم دیگر بوی گندش را هم نمیفهمم... میترسم از عادت به یک عادت که خودش زمانی درد کمی نبود... حتی از این روزها هم... میترسم عادت کنیم و عادت خود فراموشیست... یادمان که نمیرود؟
پینوشت۲: همه دوستان زیادی را کنارمان نداریم و دوستان زیادی از من هم باید اینجا کنارم میبودند و نیستند. از بین همه این غزل را تقدیم میکنم به محمد که گاهی همآواز منزویخوانیهایمان بود و حالا لابد چون زمستان گذشت و زمستانی نکرد، برای خنکتر شدن مغز و سر و ذهن و گلویش آب میخورد. و نمیدانم هنوز غزلهای منزوی را ازبر است یا نه؟
پیشینه: رفیق قدیمی! یادت هست که میگفتم من خر نمیشوم؟ یادت هست که میگفتم وارد بازیای نمیشوم که ندانم آخرش برندهام یا بازنده؟ یادت هست؟ حالا کجایی که استیصال را توی شب و روزهایم ببینی؟ دارم دیوانه میشوم. اما نمیخواهم بگویم نمیتوانم. هرقدر هم که ضعیف و نحیف باشم، اینبار کوتاه نمیآیم.
شرح حال: ربطی به فیلم نداشت، منطقی بودن بغل دستیام و قصهی من که نمیشود با منطق سنجیدش، برای خودش یک فیلم بود. این قصه آنقدر پیچیدگی دراماتیک دارد که پوز خیلی از قصهها را بزند. برای همین وسطهای فیلم میخواستم سرم را بگذارم رو شانهی بغل دستیام و زارزار گریه کنم.
پسینه: باران میبارید... باران میبارد... باران خواهد بارید... هیچچیزی هم از من یا تو و تویی که در منی پاک شدنی نیست. این باران فقط آشفتگی را بیشتر میکند و لذت قدم زدن دارد. باران را دوست دارم و خواهم داشت...
ترانه۱: ...میخواستم که با تو، هر صبح، بوسه باشه/ عشقت رو منطق ِ ابر، دیوونگی بپاشه/ بارون بباره تا من، بیچتر عاشقت شم/ تو شعر باشی و من، هر سطر عاشقت شم/ بارون به خاطر تو، بیوقفهتر بباره/ از وسوسه بیفته، این بغض بد قواره/ برگرد چتر و بردار، از گریه خیس میشم/ وقتی باید جدا شیم، بد تر حریص میشم...
ترانه۲: وقتی که دلخوش نیستی، خندیدنت بیمعنیه/ وقتی نمیفهمی من و بوسیدنت بیمعنیه/ باور کن اینها حرف نیست، بیتو سقوطم حتمیه/ وقتی نمیدونم که این، احساس پوچی از چیه؟/ .../ من عاشقت هستم ولی، انگار تو ناباوری/ با این سکوتت میرسم، تا مرز خودویرانگری/ میترسم از این که یه وقت، بیجنگ از دستات بدم/ دلتنگ من باشی ولی، دلتنگ از دستات بدم/ وقتی که حالم خوب نیست، این حرفها هم جعلیاَن/ تا آسمون ابری نشه، این برفها هم جعلیاَن ...
ترانه۳: ترانهی تو... تو...تو...تو...
نمیدانم خلقت آدمی اینگونه بوده و همهجای دنیا اینطوری است یا ما ایرانیها ملت خاطرهبازی هستیم. نمیدانم خودم هم خاطرهبازم یا ادای خاطره بازی در میآورم یا نه اصلن گاهی برای شنا کردن خلاف جهت آب ادای فراموش کردن را هم در میآورم. اما میدانم خود فراموشی هرگز نمیشود. هیچ چیزی نیست که برای همیشه از ذهنم پاک شود. هنوز آن نامهای را که توی تاکسی نارنجی رنگ دربستی توی سیزده چهارده سالگی دست اولین عشق زندگیام دادم یادم است. اگر بخواهم مرور کنم صحنهاش پلان به پلان از جلوی چشمم میگذرد. یادت که هست عکسش را نشانت دادم و گفتی زیباست! حالا جالب است که عکس عروسیاش توی گوشیام است ولی هیچ ربطی به حسرت عشق و این چیزها ندارد. از غرورم نیست که اینها را میگویم. خودم ولش کردم چون فکر میکردم آنقدرها که لذت عشق اول باعث این دوست داشتن شده بود دوستش نداشتم. طبیعت آن سن و سال بود که نزدیکترین و اولین علاقهای که در خودم احساس کردم تبدیل به عشقم شود، اما این اولینبار بودنش بیشتر از اصل قضیه حواسم را پرت کرده بود که تمام شد. بعد از آن هم که همیشه دوروبرم شلوغ بود و زندگیام را هم میکردم ولی بیشتر توی غار تنهاییام بودم... بگذریم. الان بحث عشق نیست. صحبت از خاطرهباز بودن ماست و برای همین است که هنوز با رضا همدیگر
را بغل میکنیم و برای زخمهای همدیگر شعر میگوییم. با آرش و علیرضا از شبهایی میگوییم که بغض کردیم و شب سحر شد و گذشت اما ما نگذشتیم و ماندیم و ماندیم و ماندیم. خاطرهبازم که با هادی و حامد یاد بچگیهایمان میافتیم و بستههای شانسی که همیشه آنها میفروختند و من خریدار بودم و همیشه هم شانس گهی داشتم. همیشه پوچها مال من بود. نمیدانم با به حال بادکنک شانسی دیدهای یا نه. یک سری بادکنک بودند که شماره داشتند و یک کاغذ جدا که باید شانسی یکی را انتخاب میکردی و شمارهی بادکنک ات در میامد. حتی توی اینها هم همیشه شانس من کوچکترین بادکنک بود. اینها را از سر ناامیدی نمیگویم. مهم خاطرهاش است وگرنه الان لذت میبرم وقتی آن لحظهی دور جلوی چشمهایم میآید. خودم هم هیچوقت اهل فروختن و اینها نبودم. همیشه می خریدم. ز همان وقتها جاخالی میدادم. بیشتر از اینکه سه ماه تابستانم را پیش آشنایی، دوستی به کار بگذرانم و پول توجیبیای اضافی داشته باشم، کاری که اکثر دوروبریهایم دوست داشتند و خانوادهشان را وادار به آن میکردند تا لذت حضور در جامعه را اینطوری درک کنند، دنبال توپ پلاستیکی میافتادم یا کتابخانهی پدرم را زیرورو میکردم یا با دخترهای فامیل بازیهای سالم مثل لیلی، اسم و شهرت یا ... میکردیم! همان وقتها هم هیچ متر مشخصی در زندگیام نبود. همیشه طوری زندگی میکردم که لذت ببرم و کاری را انجام میدادم که دوستش داشتم. دلم به حال آن مشهدی مجنون که بچههای مدرسه پول میدادند، فحش می دادند یا می زدندش تا دیوانه تر شود و بخندند می سوخت. به جای هم سن و سالهایم دوست داشتم با رفقای پدرم بپرم گرچه از چندتاییشان هم خیلی بدم میآمد و بیشتر از گنجشکی که گربهی خانهی مادربزرگم خورده بودش برای زانوی فانباستن گریه کردم که خبر داده بودند دیگر نخواهد توانست پیراهن راهراه میلان و پیراهن نارنجی هلند را بپوشد و کنار آن دو طلای سیاه، گولیت و ریکارد جادوگری کند. من هم خاطرهبازم که هروقت فکر میکنم اینهای یادم میافتد، اما خوشحالم توی خاطراتم زندگی نکرده و نمیکنم و بیشتر خاطرهی امروز خودم را میسازم. تو نمیدانی الان چقدر کد توی مغزم است که تا به آن فکر میکنم خنده و چشمهای برقزدهی تو روبهروی صورتم نمودار میشود و دنبال خاطرههای بعدیام با چشمهایت میگردم؟ تو خودت نمیدانی چقدر با تو خاطره خواهم ساخت...
جهان به تصادفی زاده شد
به تصادفی خواهد مُرد
و من رها شده در بادها
به بال تو پیوند خوردهام.
نجاتم بده!
فرشتهی کوچک خوشگمانی بودم
در پی سیمرغی بینشان
که نشانی خانهام را گم کردم.
ارابهران دیر رسیدهای
که چرخ ارابهاش
از برف تُرد بهار است.
نجاتم بده، آفتاب من
که پیشاپیشم راه میروی
و تقدیر مرا میپاشی.
دستم را بگیر
تا چون سایه، کنارت
لنگان لنگان
به خانهی اولم برگردم.
(شمس لنگرودی)
پینوشت۱: توی حال خرابی دیشب، با حسین شروع به نوشتن ترانهای کردیم. به ترجیع بند که رسیدم همهی حال و روز من را حسین نوشت و گریه کردم: شب اضطرابه و کاری نمیشه کرد/ حالم خرابه و کاری نمیشه کرد...
پینوشت۲: دیگر نای بازی کردن ندارم. گرچه هرگز به باخت فکر نمیکنم اما اگر زیادی کش پیدا کند، میمیرم. اما باید کاری کرد. من که کوتاه نمیآیم... نه! این که بازی نیست. دیروز که یادت هست؟ گفتم: من باید بجنگم. مبارزهی نابرابریست، اما باید جنگید...
۱- بحث مطلق نبودن مفاهیم است و آزادی هم مفهوم مطلقی ندارد. امروز هم من آزاد شدم و هم پدرم آزاد شد و هم خیلیهای دیگر آزادی را تجربه کردند. اما همه یک حس مشترک داشتند. نمیشود اسمش را شادی گذاشت. شاید کسی از آزادیاش غمگین باشد. اما شیرینی آزادی را نمیشود به هیچ بندی فروخت. به هرحال آزادی پدرم را تبریک میگویم و امیدوارم هرکسی در زندگیاش حداقل فرصت تبریک آزادی دیگران را داشته باشد.
۲-
امسال خشک بود
برف نبارید
دیگر دماغ هیچکس نارنجی نشد
دکمهها هیچچیزی ندیدند تا باز دلی یخی را بلرزانند
و ما -خرسهای قطبی و انواع خرسها-
در حسرت آخرین عشق بازی برفیمان
خواب ماندیم
پینوشت۱: امروز پدرم بازنشسته شد. امیدوارم که نشستنش را نبینم اما خوشحالم که حداقل اسمن فرصت استراحت و رهایی از دردها را تجربه خواهد کرد.
پینوشت۲: یادداشتم برای قسمت پاتوق از پرونده برف نسیم هراز ماه قبل را در ادامه مطلب ببینید.
۱- خیلی از دیالوگهای سینما شعرند. برای همین بعضی وقتها عوض هر کاری دوست داری فیلم ببینی چون انگار همهچیز را صاحب میشوی.بهخاطر مشغلههای ذهنی و کاری مدتیست که فیلم دیدنم از نظم افتاده است و هر از گاهی فرصتش پیش میآید این مدتی که میگویم دو، سه ماه اخیر است.با اینهمه هر از گاهی یک قاب از یک فیلم، یک ملودی از موسیقیاش یا دیالوگی از زبان یک سوپراستار همهی روز و شبهایم میشود و از مغزم بیرون نمیرود. مثل این چند روز و این حرف جان وین دروسترن آلامو:
جمهوری!
آهنگ این کلمه رو دوست دارم
۲- این طرح هم برای اعلام زنده بودن:
Delivery Report
وقتی نامهها به تو نمیرسند
چکار باید کرد؟
انگار کل دنیا روی دکمهی توقف مانده است
و فقط من پیرتر میشوم
(میثم یوسفی)
دیگر خیلی وقت است آنهایی که اینجا میآیند و میروند مهم نیستند و تعداد روزانهی این رفت و آمد (بله! یک زمانی مهم بود). دل و دماغ نوشتن هم ندارم. بگذارید اعتراف کنم. جز چند نفر که همیشه دوست داشتم خوانندهی نوشتههایم باشند، آمد و رفت بقیه علیالسویه است و حتی بعضیها هستند که دوست ندارم اینجا سرک بکشند. دوست دارم دنیای کوچکتری داشته باشم، حتی بیرون از اینجا. یک اتاق بی در و پنجره، چندتا کتاب و فیلم و عطر کسانی که دوستشان دارم. اگر بوی مداوم تویی که گم همیشه بودی هم باشد که دیگر همانجا میمانم و همانجا هم خواهم مرد... اما میدانم نمیشود. این دنیای گشاد بی دروپیکر بدجوری ما را معتاد خودش کرده است. ولی من با همه فرق دارم! اگر آن جنون آنی سراغم بیاید یکهو بعید نیست که همهی آنچه که دوست ندارم را سه طلاقه کنم. (شاید دوست داشتههایم را هم، جز تو که نمیشود کاریات کرد!) و بروم یک گوشهای، یک روستای دور افتاده که نشانیاش را فقط خودم بلدم و همانجا دنیا تمام شود. نیازی به ثابت کردن دارد؟ ولی من دوست ندارم چیزی را ثابت کنم. هیچوقت اهل اثبات نبودهام. توی مدرسه هم با اینکه ریاضی را بیشتر دوست داشتم و توی دانشگاه هم دو سال ریاضی خواندم و بعد مهندسی عمران و پای ثابت همهشان ثابت کردن بود، باز بیزار بودم از این کار. شاید برای همین رکورد دانشجو بودن را توی دور و بریهایم دارم! حالم از آنهایی که تلاش میکنند رفاقتشان را ثابت کنند به هم میخورد، حتی از خودم وقتی گاهی بنا داشتم این کار را بکنم. حالم از آنهایی که میخواهند صداقتشان را ثابت کنند به هم میخورد. حالم از آنهایی که میخواهند دوست داشتن را ثابت کنند به هم میخورد و خوشحالم که همیشه بیمنت دوست داشتهام و هر وقت هم دیدهام آزار میبینم یا میبینند، خودم راه خودم را گرفتهام و رفتهام. حالم از آنهایی که خودشان را میکشند تا عشق را ثابت کنند به هم میخورد. اثبات عشق به مرگ و جنون نیست. اصلن نمیشود عشق را ثابت کرد، فقط باید فهمیدش. فرهاد نرفت کوه را بکند تا عشقش را ثابت کند، از عشق بود که کوه کنده میشد و این عشق بود که کوه را میکند، نه فرهاد و تصمیمش. نمیدانم میفهمید یا نه؟ اصلن نمیشود در موردش حرف زد. خیلی چیزها را فقط باید بو کشید، حسش کرد. تلاش برای ثابت کردن هر چیزی مثل دروغ گفتن است. اگر قرار است کاری انجام شود خودش اتفاق خواهد افتاد. گذشت زمان است که همهچیز را ثابت میکند. همیشه فکر میکنم و میبینم خیلی چیزها هستند که اگر در مورد آنها قرار باشد پاسخگو باشم محکوم به اعدام خواهم شد. چون چیزی برای گفتن ندارم. حسم را هم که نمیشود بنویسم. هیچ وقت نمیشود همهی احساس را نوشت. نگویید که تو شاعری و اینهایی که مینویسی احساست است و شعر همیشه از حس میآید. اگر اینگونه باشد پس شعر بزرگترین دروغ دنیاست. مگر احساس را میشود نوشت؟ کلمات همیشه گمراه کنندهاند. اگر واژه نبود شاید زندگی طور دیگری میشد. اگر تکلمی نبود و همهچیز را میشد با نگاه کردن گفت، شاید تنها کسی که آرزو میکرد مرگ یک دروغ بزرگ باشد من بودم. (بر عکس حالا که گاهی مرگ را هم دوست دارم!) من عاشق نگاه کردنم و لذت آن را جز خودم کسی نمیداند. برای همین است که آن تنهایی را میخواهم و نگاه کردن را، فقط نگاه را...
پینوشت۱: حق با تو بود، می بایست می خوابیدم
پینوشت۲: حتی باد ایستاده بود و نگاه میکرد که شعله فرو بنشیند...
وقتی نگا(ه) کنی، دیوونه میشم و
موهاتو وا کنی... دیوونه میشم و
میمیرم و بهجاش، من عاشقت شدم
دلواپسم نباش... من عاشقت شدم
(رستاک حلاج)
............................